تبلیغات
دانلود رمان - دانلود رمان نقاب عاشق ''مناسب برای خانم ها''
 

دانلود رمان نقاب عاشق ''مناسب برای خانم ها''

نوشته شده توسط :آرین هاشمی
شنبه 8 اسفند 1394-11:03 ق.ظ

رمان نقاب عاشق

...

  • نام رمان :نقاب عاشق
  • تعداد صفحات:444
  • نام نویسنده :anital

'' خلاصه داستان :

ارسام .. پسری که غم از دست دادن بهترین دوستشو تجربه میکنه … تصمیم میگیره انتقام مرگ دوستشو بگیره .. با دختری به اسم پانی دوست میشه تا بتونه به اهدافش برسه ولی …


✏قسمتی از قلم نویسنده

مادر من باز چی شده؟ درست حرف بزنید. بابام عینکش را در آورد و با همان لحن متین همیشگیش گفت: امروز دوستت اومده بود دم در خونه. پارمیدا رو می گم. قلبم در سینه فرو ریخت. بابام اخم کرد و گفت: یه چیزهایی می گفت که … آرسام! تو با این دخترها چی کار می کنی؟ اصلا این چرا با این دخترها می گردی؟ حیف تو نیست؟.رمان نقاب عاشق خب من الان باید چی کار کنم؟ می خوای بگی دیگه نباید بهت زنگ بزنم؟ پانی با صدای آهسته ای گفت: نه! ولی باید بیشتر مراقب باشم. نباید بو ببره که با هم دوستیم..رمان نقاب عاشق ولی ته دلم می دانستم که در آخرین لحظات فقط به خودم فکر کرده بودم و علی را فراموش کرده بودم. انگار فقط پی این بودم که دختری را به دست بیاورم که نسبت به من کم محلی می کرد. شاید فقط اولش که غم علی بهم فشار آورده بود به فکر انتقام بودم… خودم هم گیج شده بودم. پانی دوباره زنگ زد. گوشی را برداشتم و چنان فریادی زدم که آرتین از جا پرید: دختره ی بیشعور نمی فهمی که دیگه نمیخوام ببینمت؟ یعنی این قدر خری؟ یه بار دیگه زنگ بزنی همه چیز رو می ذارم کف دست ننه ات. فهمیدی؟ بدون اینکه مهلت بدهم حرف بزند ارتباط را قطع کردم. آرتین دیگر جرئت نکرد با من حرف بزند..رمان نقاب عاشق با تعجب به برگه ی انتخاب رشته ی علی نگاهم کردم. گفتم: علی چرا نمی خوای بری دانشگاه سراسری؟ تو که رتبه ات سه رقمی شده. چرا می خوای بری دانشگاه آزاد؟ علی شانه بالا انداخت و گفت: می خوام پیش تو باشم. تو هم که برای سراسری مجاز نشدی. گفتم: آخه دانشگاه سراسری توی تهران قبول می شی خره!.رمان نقاب عاشق راستش… وقتی شوهرننه م ما رو از خونه بیرون کرد من این شغل رو ادامه دادم… برای شکم آبجیم کار می کردم. بعد یه مدت یه زنی پیدا شد و پیشنهاد داد که حوریه… همون آبجیم… رو ببره دوبی. گفت اگه اون شیخه خوشش بیاد ازش پول خوبی براش می ده… گفت فقط هم یه هفته نگهش می داره. من نمی خواستم بذارم که اون بره… آبجی کوچیکم بود… ننه م اون و دست من سپرده بود. من تمام مدت برای اون و به عشق اون کار می کردم. اگه اون نبود همون موقعی که ننه م مرد خودم و می کشتم…. می خواستم پول در بیارم و اون و بفرستم دانشگاه… ولی اونم از این که من همچین کاری می کردم ناراحت بود. دور از چشم من با اون زنه قرار گذاشت و یه هفته بعدشم پرید دوبی. حوریه خیلی قشنگ تر از منه. خوشگل تر و تر و تازه تره…

لینک دانلود :

نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]





نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox