تبلیغات
دانلود رمان
 

یک اکانت کلش اف کلنز با یک اکانت اینستا عوض میکنم

نوشته شده توسط :آرین هاشمی
شنبه 14 فروردین 1395-04:21 ب.ظ

یک اکانت کلش اف کلنز با یک اکانت اینستا عوض میکنم

لول خانه 9 مکس خانه 9 و سربازا فول اپ

09334634981





نظرات() 

دانلود رمان جذاب و خواندنی همان یک لحظه بود

نوشته شده توسط :آرین هاشمی
شنبه 22 اسفند 1394-12:37 ق.ظ

'''دانلود رمان همان یک لحظه بود


  • نام رمان : همان یک لحظه بود
  • نام نویسنده :Artmis69
  • تعداد صفحات : 668


'' خلاصه داستان :

داستان راجع به دختری ۲۲ ساله به اسم مریمه… فارق التحصیل روانشناسی اما عاشق بازیگری که بخاطر استعدادی که داشته بهش پیشنهاد بازی تو یه فیلم میشه اما خانواده ش مخالف بودن که مریم به کمک دوستاش و با هزار زحمت خانواده شو با شرط و شروطی راضی میکنه… طی این پروژه دو نفر وارد زندگی مریم میشن… نفر اولی زندگیش توسط مریم عوض میشه… اما نفر دومی زندگی مریم رو عوض میکنه… و زندگی این سه نفر به طرز عجیبی همراه با عشق و ایمان بهم گره میخوره…


✏قسمتی از قلم نویسنده :

شلوار لی و مانتوی آبی نفتی مو پوشیدمو شال نیلی مو انداختم روی سرم کوله دانشگاهمم برداشتم . رفتم سمت در و کتونیای آل استار سورمه ایمم پوشیدم…آخرین نگاهو تو آینه به خودم انداختم…ابروهای کمونی مشکی…چشمای گاوی درشت قهوه ای…دماغ قلمی سر بالا…لبای تاحدودی گوشتی…پوست سفید و موهای مشکی حالت دار…شرقی شرقی…ایرانی الاصل!همیشه عادت داشتم به یه رنگ خاصی ست بزنم بخاطر همینم دوتا کمد لباس داشتم…چه کنیم دیگه؟!کم خرجیم!…در خونه رو خیلی آروم باز کردم و رفتم بیرون آخه ساعت شش و نیم صبحه و مامان خوابیده…نمیخواستم دوباره گیر دادناش شروع بشه…هرچند که من میگفتم دارم میرم دانشگاه اما خب دروغ بود!بعد از قضیه محمد مامان بابا کلا خیلی گیر میدادن به من…از همون ۱۵ سالگیم…وایساده بودم منتظر آسانسور که شروین اومد بیرون هفت هشت سالی ازم بزرگتره…حدودا۳۰ سالشه…همسایه ی واحد رو به روییمون و درواقع دوست جون جونی محمد…پوست برنزه داره با موهای مشکی و چشمای قهوه ای ، رنگ چشم اکثر ایرانیا…با بینی گوشتی کوچیک و لبای معمولی…در کل قیافه ی خیلی خاصی نداشت…با دیدن من گفت: -سلام خوبی؟ -سلام خوبم ممنون…توچطوری؟ -بدنیستم مرسی… وشروع کرد حال و احوال همه جد و آباد منو پرسید منم فقط گفتم خوبن …حـــــالم از این احوال پرسیای مزخرف بهم میخوره!آخه به توچه پسرخاله عموی مامان من چطوره؟!…اوفــــ!بالاخره این آسانسور لعنتی اومد…پریدم بالا…اونم اومد تو…وای نه!حالا باید ۱۵ طبقه منتظر وایستم…همینجوری داشتم با خودم غر میزدم که شروین پرسید: - میری دانشگاه؟


لینک دانلود :

  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]




  • نظرات() 

    دانلود رمان جذاب و داستانی برایم بمان

    نوشته شده توسط :آرین هاشمی
    جمعه 14 اسفند 1394-01:29 ق.ظ

    دانلود رمان برایم بمان



    • نام رمان : برایم بمان
    • نام نویسنده : فهیمه سلیمانی


    " خلاصه داستان


    داستان درباره ی دختری به اسم ونوس هستش که تو دانشگاه شهرستان قبول میشه… با صمیمی ترین دوستش برای ثبت نام دانشگاه عازم اون شهرستان میشن و در قطار با بچه های تیم ملی بسکتبال رو به رو میشن… اما در طی این سفر مشکلاتی براشون به وجود میاد که مجبور به ترک قطار و همراهی بچه های تیم ملی بسکتبال میشن اما در راه…..


    ✏قسمتی از قلم نویسنده :


    ونوس به سرعت به سمت کیوسک ها ی تلفن رفت و گوشی را برداشت و شماره گرفت.چند ثانیه بیشتر طول نکشید که صدای پریسا از پشت گوشی به گوش رسید. -بفرمائید. -سلام پری جون. -ای بی معرفت خوب ما رو کاشتی.معلوم هست کجایی؟یه ساعته دکه منتظرتم. -هنوز که ساعت هفت صبحه مگه قرار ما…. -معلوم هست این ساعت روز چرا منو از خواب بیدار کردی؟این همه سر و صدا چیه؟ -ونوس به پشت سر نگریست.فرودگاه بسیار شلوغ بود و مردم با دسته گل های زیبا به انتظار ایستاده بودند. -من فرودگاه هستم. پریسا با تعجب گفت فرودگاه برا چی؟ -عمو دیشب اخر وقت تماس گرفت و گفت امروز ساعت ۶ تهرانه. صدای فریاد پریسا در گوش پیچید. -راست میگی؟وای چدر عالی!پدرام هم میاد؟ ونوس لبخندی بر لب راند و پاسخ داد: -بله خانم نامزد شما هم میاد نگران نباش. پریسا خود را به دلخوری زد و گفت: -معلومه چی میگی؟اگه اقا پدرام شما خبردار بشه که تو به همین راحتی اونو به من بخشیدی میدونی چدر از دستت دلخور میشه؟ ونوس پس از مکث کوتاهی گفت: -خیلی دلش بخواد.مثل تو کجا میتونه پیدا میکنه؟ بار دیگر صدای خنده ی پریسا در گوشش پیچید: -اما اون جا شلوغه. همیشه که….


    لینک دانلود :

  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]




  • نظرات() 

    دانلود رمان ترسناک رافائل ،خوناشام

    نوشته شده توسط :آرین هاشمی
    جمعه 14 اسفند 1394-01:15 ق.ظ





    نظرات() 

    دانلود رمان روشنایی مثل ایدین رمان ماجرایی و باحال

    نوشته شده توسط :آرین هاشمی
    شنبه 8 اسفند 1394-04:34 ب.ظ

    دانلود رمان روشنایی مثل ایدین


    • نام رمان : روشنایی مثل ایدین
    • نام نویسنده : هانیه وطن خواه


    "خلاصه داستان :


    دختری که همه چیزش را از دست داده .. فرصتی دوباره برای ساختن زندگی جدید به خودش داده


    قسمتی از قلم نویسنده :


    و نام همایون روی گوشیم خط انداخت. کمی هوای میانمان مسوم بود. آمدم گوشی را به گوشم ببرم که گوشی از دستم کشیده شد و کمی بعد با باطری بیرون افتاده اش کف ماشین بود. – تو حالت خوبه؟…چرا اینجور می کنی؟…همایون بود. – گفتم امشب حوصله هیچکسو ندارم. لحنش خشک بود. صدایش خش داشت. و انگار کسی اسید می ریخت به جان معده ام که ذره ذره می سوخت. خودم را جلو کشیدم و انگشت کوباندم به تن میز و گفتم : تو داری لج می کنی لامصب….تو به من مدیونی. – دِ همین….چون مدیونم نمیخوام اذیت شی….اصن من همه عمرم با این مقوله مشکل داشتم…میفهمی دنیا؟ – نه…نمی فهمم…قرار شد هرچی من میگم باشه. – نه این مورد….من تو رو از دست نمیدم…تو مال منی…تو تنها کسی هستی که دیگه برام مونده….می فهمی….تو رو از دست نمیدم. مژده شانه به شانه ام کوبید و گفت : کجایی؟ – تو کجایی؟ – من که همین جا. – نیستی. – پونه باز خبرکشی کرده؟ – من نباید می دونستم؟ – فعلا که این پسره بی کله اومده آبرو ما رو جلو بابا ریخته…آخه من و اونو چه به هم؟…دوست دختر دوست پسر بودیم ، تموم شد دیگه…چرا گیر داده بیاد خواستگاری من؟ – باید باورم بشه تو دلت قیلی ویلی نمیره؟ – دنیا من و اون… شهاب دستی به پیشانیش کشید و من با خنده گفتم : تو رو چه به این کارا؟ شهاب – بودنم اذیتش می کنه…نمی خوام اذیت بشه. – فکر نمی کردم اینقدر بافرهنگ باشی. غمگین خندید. خم شدم و کتابی که روی جعبه بود را برداشتم و گفتم : حالا واجبه بیای تو این انباری؟ شهاب – بزرگه…واسه من بسه. – واسه یکی بگو که ندونه تو ، تو چه خونه ای زندگی می کردی. شهاب – گیر دادیا. شمیم کارتونی روی کاتون های دیگر گذاشت و گفت : کی میخواد اینا را تا پارکینگ ببره؟ شهاب با نیشخندی گفت : نامدار چی کاره است؟ شانه های شمیم لرزید. واقعا هم خنده داشت فکر این که آن همه دیسیپلین بخواهد این جعبه های پر خاک را تا پارکینگ حمل کند.


    لینک دانلود :

    • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]




    نظرات() 

    دانلود رمان جذاب غرور تاووس

    نوشته شده توسط :آرین هاشمی
    شنبه 8 اسفند 1394-03:04 ب.ظ

    دانلود رمان غرور تاووس


    • نام رمان : غرور تاووس
    • نویسنده : ویکتوریا هولت

    "خلاصه داستان :


    جسیکا دختری از خانوادۀ اشراف در هفده سالگی با پیرمردی آشنا می شود که کاخ فامیلی آنها را خریده و این موضوع باعث دوستی صادقانه ای بین آن دو می شود.
    آن مرد او را با جواهر گران بها و با شکوه رو به رو می کند که داستانی پر از رمز و راز دارد.
    این جواهر در زندگی عاشقانه جسیکا اثری مرموز برجای می گذارد.
    صدای پا، فریاد، سایه ها، صدای پیانوی بدون نوازنده، ...
    آیا روحی سرگردان در زندگی او وارد شده؟
    آیا محبوب او قصد آزارش را دارد؟
    او کیست که شب های زیبای او را پر از اضطراب و ترس کرده؟
    نکند محبوب او ... !


    "قسمتی از قلم نویسنده :


    شب کریسمس بود به خاطر می آورم که شادی آن شب را هرگز احساس نکردم. تا نیمه های شب مراسم عید را به جا آوردیم و فردای آن روز به کلیسا رفتیم و وقت شام طبق معمول دور هم پشت میز قرار گرفتیم. مادر از شکوه و جلال عید در گذشته سخنرانی کرد. از دکوراسیونی که در گالری انجام می داده و از میهمانانی که آن جا را سرشار از شادی و خنده می کردند و از...
    یک مرتبه فریاد کشیدم: مادر به خاطر شکوه و جلالی که پدرم در گذشته برای شما مهیا می کرده، اقلاً امروز هدیه کریسمس را به او چند لحظه سکوت هدیه دهید.
    همه به وحشت افتادند. هیچ کس تا به حال جرأت چنین کاری را نکرده بود که با مادر این چنین پرخاش کند. پدرم با افسردگی گفت: جسیکا، باید بیشتر از این به مادرت احترام بگذاری.
    باز هم با فریاد گفتم: الان زمانی است که باید بیشتر به ما رسیدگی کند. ما آکلندهال را از دست دادیم درست است اما این بدبختی نبود چون ما، در خانه ای بزرگ و زیبا و آرام دور هم زندگی می کنیم. در دنیا بدبختی های زیادی وجود دارد که با این بدبختی که مادر می گوید قابل مقایسه نیست. سپس از گریه منفجر شدم و به سوی اتاقم دویدم و در حال دویدن صدای مادرم را شنیدم که می گفت: جسیکا غیر  قابل کنترل شده است.
    فردا بعد از ظهر به بهانه سر درد در اتاقم ماندم و برای میریام همه چیز را تعریف کردم. چون باید بالاخره برای کسی میگفتم


    "لینک دانلود :


  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]




  • نظرات() 

    دانلود رمان اجتماعی و زیبا کوچه های پایین شهر

    نوشته شده توسط :آرین هاشمی
    شنبه 8 اسفند 1394-01:14 ب.ظ


    دانلود رمان کوچه های پایین شهر

    • نام رمان : کوچه های پایین شهر
    • تعداد صفحات :1280
    • نام نویسنده : افسون


    '' خلاصه داستان :

    داستان درباره دختریه که مجبور هست به خاطر شغلش که دزدیه خودشو پسر معرفی کنه تا بتونه برای خواهر کوچک و پدر معتادش پول در بیاره... یه روز کیف یه پسر و میزنه که توش مدارک واسناد مهمی هست... دختر مجبور میشه برای پس دادن مدارک و برای شناخته نشدن چهره واقعی خودشو نشون بده که این کارش باعث میشه پسره یه دل نه صد دل عاشق دختر بشه و بعد تحقیقات بفهمه کسی که کیفشو زده خود دختره بوده و....

    ''قسمتی از قلم نویسنده :

    توی دلم آرزوکردم ای کاش همیشه همینجوری میموند ولی بعدش که خوب فکر کردم بازم برای ما ی مرد محسوب میشد و باوجودش چشمای بد و هیز از خونمون دور بود. خداروشکر توی این چند روزه که اتفاقی نیفتاد و من هم فقط برای تهیه مایحتاج خونه ، باهمون لباس همیشگیم بیرون میرفتم . سمانه رو حمام برده بودم تا گرما کمتر اذیتش کنه آخه تنها وسیله سرمایشیمون ی پنکه فکستنی بود که اونم جوابگو نبود . حوله ای که دورش گرفته بودو درآوردم و لباسشو پوشیدم . بایددراولین فرصت ی لباس بهتر براش میگرفتم ، لباساش براش کوچیک شده بود . بعد از شونه زدن وبافتن موهاش ، سراغ موهای خودم رفتموبا حوله کوچیک دستیم خشکشون کردم . به قیافه خودم توی آینه نگاهی انداختم . من چی از بقیه دختراکم داشتم که سهمم اززندگی این بود ؟ نمیگم سیندرلام ولی زشت هم نیستم . کلاس سوم دبیرستان بودم که بابام مجبورم کرد از مدرسه برگردم که به قول خودش خرج مدرسمو نده که خودش بتونه خوش گذرونی کنه . بعد مرگ مادرمم هم هر کاری کرد تا مجبورم کنه براش کارکنم . اول سرچاراها دستفروشی کردم ولی انگار کفافشو نمیداد که مجبورم کرد به دزدی . براشم مهم نبود بیفتم زندان . مطمئنم اگه من روزی گرفتار بشم از سمانه استفاده میکنه و ... !


    لینک های دانلود :

    نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
    نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
    نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]

    نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]

    نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]

    نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]

    نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]




    نظرات() 

    دانلود رمان خشم و سکوت رمانی جذاب و احساسی

    نوشته شده توسط :آرین هاشمی
    شنبه 8 اسفند 1394-12:32 ب.ظ

    رمان خشم و سکوت

    ..

    • نام رمان : خشم و سکوت
    • نام نوسنده : آن همپسون
    • تعداد صفحات : 270


    '' خلاصه داستان :

    تارا که میخواهد در عروسی نامزد سابقش تنها نباشد ، با پرداخت ده پوند پسری خوشقیافه را با خود به عروسی میبرد . خیلی تصادفی عکس تارا و آن پسر به عنوان نامزد در روزنامه چاپ میشود برادر بزرگتر تارا که صاحب ارث تارا تا زمان رسیدن به سن قانونی است، روزنامه و عکس را میبیند و تارا مجبور میشود پسر را به عنوان نامزد واقعی خود به برادرش معرفی کند.


    ✏قسمتی از قلم نویسنده :

    و وقتی پل گفت : « اگه ممکنه یه فنجون قهوه . » باعث تعجب تارا شد . وقتی تارا به آشپزخانه رفت ، جون که داشت برای شام کیک سیب زمینی درست می کرد ، گفت :- من آماده می کنم و میارمش . راستی یه نامه برات اومده ، وقتی اومدی ندیدی ، گذاشته بودمش روی میز هال .- ممنونم ، می رم برش می دارم ..رمان خشم و سکوت ******** تارا ساکت شد . فکر او به لئون و گفتگویشان برگشت . تارا مطمئن بود که هدف لئون چیزی جز ایجاد دردسر برای او نبود و از این که توانسته بود بر تصمیم خود باقی بماند و با خونسردی رفتار کند ، از خودش راضی بود . اگر او کنترل خودش را از دست می داد همه ی نقشه هایشان نقش بر آب می شد ، اما حالا همه چیز روبراه بود . فقط لازم بود که کمی دیگر به این نقش بازی کردن ادامه دهد و بعد پل به پولش می رسید و برای همیشه از چنگ این مرد نجات پیدا می کرد ..رمان خشم و سکوت ******** – باشه ، این کارو می ذاریم برای بعد ، منم فکر می کنم بعد از ازدواج فرصت بیشتری دارین به تماشای جاهای دیدنی برین . ولی در هر حال اگه بازم تصمیمت عوض شد و خواستی گشت و گذار بکنی ، هنوز وقت داریم .آن روز اندرولا با دوستانش که در آن طرف جزیره زندگی می کردند ، برای شام بیرون رفت و پل هم که تمام روز سردرد داشت ، رفت که استراحت کند .لئون قبل از شام بعد از رفتن به طبقه بالا از حال پل جویا شد و به تارا اطلاع داد که .رمان خشم و سکوت ******** او مواظب بود که هیچ نشانی از اندوه و غصه در صدایش مشهود نباشد . به همین دلیل اصلا” تصمیم نداشت به سوالاتی پاسخ دهد که ممکن است باعث شود ریکی تصور کند او با شوهرش خوشبخت نیست . زندگی تارا در حال حاضر به اندازه کافی پیچیده بود و قصد نداشت موقعیتی به وجود آورد که مجبور شود در مورد پایان دادن به ازدواجش با ریکی مخالفت کند . .رمان خشم و سکوت ******** – حتما” خانم . همین الان مارگریتا رو به داروخانه فارمکیون می فرستم .تارا بعد از رفتن ساواس چند لحظه همین طور ایستاده بود . ریکی یکی دو روز دیگر یا بیشتر باید توی رختخواب می ماند . لئون تا سه روز دیگر به خانه می آمد ، خوب اگر همه چیز خوب پیش می رفت ریکی تا آن موقع رفته بود . ولی اگر تا آن موقع این جا باشد … نه این مشکلی ایجاد نمی کرد چون مطمئنا” او این حق را داشت که از جانب خودش مهمان دعوت کند..رمان خشم و سکوت ******** واضح بود که ساواس قبل از آمدن تارا از این موضوع با اطلاع شده است . – خانم فکر می کنم خانم هلنا بتونن تا رسیدن تاکسی این جا منتظر بمونن ؟ چشمان تارا از خشم درخشیدند و با عصبانیت دستور داد و گفت : – هر کاری گفتم بکن ، راه خروجو نشون بده ..رمان خشم و سکوت ******** – آره خیلی … ولی به لئون نگو . اون هنوز عقیده داره که یه دختر نباید با دوستاش بیرون بره و باید طوری به همسری شوهرش درآد که قبل از اون آفتاب مهتاب روشو ندیده باشه ، اگه لئون نصف کارایی که من می کنم رو بفهمه ، شوک بزرگی بهش وارد می شه ولی من زرنگ تر از این حرفام . خداحافظ ، کریسمس می بینمت . لئون در اسکله بود ، او با تحسین به موهای تارا نگاه کرد و چیزی از سر تایید گفت ..

    '' لینک دانلود :


     نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]





    نظرات() 

    دانلود رمان نقاب عاشق ''مناسب برای خانم ها''

    نوشته شده توسط :آرین هاشمی
    شنبه 8 اسفند 1394-12:03 ب.ظ

    رمان نقاب عاشق

    ...

    • نام رمان :نقاب عاشق
    • تعداد صفحات:444
    • نام نویسنده :anital

    '' خلاصه داستان :

    ارسام .. پسری که غم از دست دادن بهترین دوستشو تجربه میکنه … تصمیم میگیره انتقام مرگ دوستشو بگیره .. با دختری به اسم پانی دوست میشه تا بتونه به اهدافش برسه ولی …


    ✏قسمتی از قلم نویسنده

    مادر من باز چی شده؟ درست حرف بزنید. بابام عینکش را در آورد و با همان لحن متین همیشگیش گفت: امروز دوستت اومده بود دم در خونه. پارمیدا رو می گم. قلبم در سینه فرو ریخت. بابام اخم کرد و گفت: یه چیزهایی می گفت که … آرسام! تو با این دخترها چی کار می کنی؟ اصلا این چرا با این دخترها می گردی؟ حیف تو نیست؟.رمان نقاب عاشق خب من الان باید چی کار کنم؟ می خوای بگی دیگه نباید بهت زنگ بزنم؟ پانی با صدای آهسته ای گفت: نه! ولی باید بیشتر مراقب باشم. نباید بو ببره که با هم دوستیم..رمان نقاب عاشق ولی ته دلم می دانستم که در آخرین لحظات فقط به خودم فکر کرده بودم و علی را فراموش کرده بودم. انگار فقط پی این بودم که دختری را به دست بیاورم که نسبت به من کم محلی می کرد. شاید فقط اولش که غم علی بهم فشار آورده بود به فکر انتقام بودم… خودم هم گیج شده بودم. پانی دوباره زنگ زد. گوشی را برداشتم و چنان فریادی زدم که آرتین از جا پرید: دختره ی بیشعور نمی فهمی که دیگه نمیخوام ببینمت؟ یعنی این قدر خری؟ یه بار دیگه زنگ بزنی همه چیز رو می ذارم کف دست ننه ات. فهمیدی؟ بدون اینکه مهلت بدهم حرف بزند ارتباط را قطع کردم. آرتین دیگر جرئت نکرد با من حرف بزند..رمان نقاب عاشق با تعجب به برگه ی انتخاب رشته ی علی نگاهم کردم. گفتم: علی چرا نمی خوای بری دانشگاه سراسری؟ تو که رتبه ات سه رقمی شده. چرا می خوای بری دانشگاه آزاد؟ علی شانه بالا انداخت و گفت: می خوام پیش تو باشم. تو هم که برای سراسری مجاز نشدی. گفتم: آخه دانشگاه سراسری توی تهران قبول می شی خره!.رمان نقاب عاشق راستش… وقتی شوهرننه م ما رو از خونه بیرون کرد من این شغل رو ادامه دادم… برای شکم آبجیم کار می کردم. بعد یه مدت یه زنی پیدا شد و پیشنهاد داد که حوریه… همون آبجیم… رو ببره دوبی. گفت اگه اون شیخه خوشش بیاد ازش پول خوبی براش می ده… گفت فقط هم یه هفته نگهش می داره. من نمی خواستم بذارم که اون بره… آبجی کوچیکم بود… ننه م اون و دست من سپرده بود. من تمام مدت برای اون و به عشق اون کار می کردم. اگه اون نبود همون موقعی که ننه م مرد خودم و می کشتم…. می خواستم پول در بیارم و اون و بفرستم دانشگاه… ولی اونم از این که من همچین کاری می کردم ناراحت بود. دور از چشم من با اون زنه قرار گذاشت و یه هفته بعدشم پرید دوبی. حوریه خیلی قشنگ تر از منه. خوشگل تر و تر و تازه تره…

    لینک دانلود :

    نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]





    نظرات() 

    دانلود رمانی جالب و زیبا برای خانم ها نام رمان:نوازش عشق

    نوشته شده توسط :آرین هاشمی
    شنبه 8 اسفند 1394-12:44 ق.ظ


    رمان نوازش عشق

    .

    '' خلاصه داستان :

    دختری به نام نوازش ، از نوازش مادر محروم .. بعد از مدت ها .. اومده دنبال مادرش .. اومده که با مشکلات پیش روش مبارزه کنه.


    لینک دانلود:....این فایل فشرده نیست و به راحتی میتوانید آن را دانلود و بخوانید

    •  نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]

    ''برای دانلود رمان ها به شما پیشنهاد میشود .برنامهADMرا از بازار یا از

    اینترنت دانلود کنید''





    نظرات() 

    دانلود رمان خواندنی شام مهتاب با لینک مستقیم

    نوشته شده توسط :آرین هاشمی
    جمعه 7 اسفند 1394-01:15 ق.ظ

    دانلود رمان شام مهتاب

    shame-mahtab

    • نام رمان : شام مهتاب
    • نویسنده : زهرا ناظمی زاده
    • صفحات : ۳۷۵

    دانلود رمان شام مهتاب

    خلاصه داستان : دختری بنام مهتاب که به خاطر تعصب های افراطی پدرش نمیتونه کنکور بده … تنها راهی که پدرش جلوی پاش میذاره ، ازدواجه…


    ادامه مطلب


    نظرات() 

    رمان من ارباب توام

    نوشته شده توسط :آرین هاشمی
    جمعه 7 اسفند 1394-12:13 ق.ظ

                                                   رمان من ارباب تو ام

    ..

    خلاصه داستان :

    دختری که در خانواده ای با وضعیت مالی مناسب بزرگ شده .. هرچند که زیاد اهل نماز و روزه نیست و انچنان با دینش آشنا نیست ولی دل پاک و صاف و ساده ای داره … همه چیز عادیه تا وقتی پدر دختر داستان ما موضوعی رو با دخترش در میون میذاره که باعث میشه…

    نام نویسنده:haney66

    تعداد صفحات:500 صفحه

    لینک دانلود:

    •  نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]




    نظرات() 




    درباره وبلاگ:



    آرشیو:


    آخرین پستها:


    نویسندگان:


    ابر برچسبها:


    آمار وبلاگ:







    The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox